مرگ را دوست دارم

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۸

 

 

هستی تهی تر از آن است که بدست آوردنی مرا زبون سازد و من تهیدست تر از آنم که از دست دادنی مرا بترساند!

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥

 

 

بی خیال

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥

 

 

 

خوشبختی

 

 

برترین انسانها در مقام نیرومندترین آنها ،خوشبختی خود را در جایی می یابند که دیگران تباهی خود را:در پیچ و خمها ،درسختگیر بودن نسبت به خود و دیگران در کوشش،شادی آنها در خویشتنداری آنها نهفته است.در آنها ریاضت بصورت طبیعت و نیاز و غریزه در می آید.آنها وظیفه دشوار را امتیاز میشمرند.آنها ارجمندترین انسانها هستند.این امر مانع از آن نیست که شادترین ودوست داشتنی ترین انسانها نیز باشند

                                                                                    نیچه

 

 

 

پرسیده بودی لذت و خوشبختی و هدف انسان از زیستن چی میشه؟

 

پس معلوم میشه هنوز هدف زندگی رو درست برات تعریف نکردند.می دونی هدف زندگی گوسفند چیه؟و چه چیزهایی اونا رو خوشبخت می کنه؟(البته با عرض عذرخواهی از گوسفندان عزیز)

هدفش ادامه زندگی تا جای ممکن و بیشتر کردن نسل است و خوشبختی او در کلماتی مثل علوفه،جفت،دفع،سلامتی و جای خوب خلاصه میشه( خوب بلدم نه؟آخه من هم یه وقتی گوسفند بودم)

 

حالا سوالی دارم:آیا آرزوها و امیال انسان ،انسانی که میتونه اینقدر بزرگ باشه در حد خواسته های یه گوسفنده؟

 

من میگم ما اون لحظه ای خوشبختیم که به ارزشهامون احترام بگذاریم و در ذهنمون بین خوب و بد،خوب رو انتخاب کنیم.درست شنیدی (ارزشهامون) نه ارزشهایی که دیگران خلق کردند بلکه ارزشها و قوانینی که ما وضع میکنیم برای خودمون تا به پله های بالاتری برسیم.

 

قلموها و رنگها در دست ماست،می توانیم بهشت را نقش کنیم و به درونش برویم (کازانتزاکیس)

 

 *********************************

دیدی آدم یه شعر رو زمزمه میکنه زمزمه امروز:

 

رو کن ای همه زیبایی

                      بر من در شب رسوایی

                                          دیدی که چه کردم با خود

                                                                دیدی که چه ها شد

 

 

 

هرچی باشه بهتر از نمره بیست کلاسه

 

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥

 

 

 

دعوای خال در ادبیات فارسی

 

این درگیری شاعرانه رو تمومش کردیم،هر کس تونست ادامه بده

 

حافظ میگه

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را****** *به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

صائب تبریزی میگه

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را*******به خال هندویش بخشم سر ودست وتن وپا را

هر آنکس چیز میبخشد ز مال خویش می بخشد**نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

بهجت تبریزی(شهریار) میگه

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را******** *به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آنکس چیز میبخشد بسان مرد میبخشد***نه چون صایب که میبخشد سر ودست و تن و پا را

سر ودست و تن و پا را به خاک گور میبخشند ***نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 

من و دوستام هم این دعوا رو تموم کردیم به نفع ترک شیرازی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را********** *به خال هندویش بندم همه اُمید فردا را

هر آنکس چیز میبخشد ز حد خویش میبخشد*****نه چون بهجت که میبخشد تمام روح اجزا را

برای بخشش اِی یاران نباشد هیچ اِجباری *********** نیابی لایق مهرش تمام مُلک دارا را

 

 

 

******************************************************

یه چیزی هم برای مرگدوست ها بنویسم

 

در مورد مرگ(از آنچه عظیم است یا باید هیچ نگفت یا با عظمت سخن گفت و با عظمت سخن گفتن یعنی به دور از آرایش و آلایش(نیچه))

 

مرگ نیستی و هستی را تعیین نمیکند.مرگ پرداختی ظالمانه بر پیکره روح است.می ساید و زیباتر میکند

 

 

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

 

بومان بر ساعات ساکن فلک....ه

                                     حکم می رانند

 

آوازشان تنها نشانه ي حیات است

                                   که جز مرگ نمی گوید

 

ویرانه ها ، دیگر خوابگاه گنجهای افسانه ای نیست

                                                      که ماران محافظانش شده باشند

 

خرابه ها، جز تلی از غصه های جاوید زمان

                    جز تلی از گریه های کودکانه ي تفریح

                                                        یادآور هیچ مدالی نیست

 

ببین که گردنهای فراخ،چگونه بسان برجهای ستم

                                                       فرو می ریزند!

 

این خرابه ها جز نشانی از ستمکده ای غمبار

                                                      نیست

 

اکنون که

      سوسماران،غمخوار این غمباد گرفتگانند

                                    بیا از این سرزمین بگریزیم

                                         که دیگر آب پژواک زلالی از نگاه نمی دهد

 

بومان بر ساعات ساکن فلک...ه

                                   همچنان

                                        حکم می رانند!!!

 

 

 

 

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

 

ایثار

 

خیلی وقت بود می خواستم تکلیف خودم رو با این کلمه یعنی ایثار روشن کنم و این تکلیف روشن رو جایی ثبت کنم که قانون رسمی بشه.

 

می خوام بگم که ایثار بالاترین درجه خود خواهی انسانه که به دیگر خواهی و خود نخواهی تحریف شده.

درسته ،از خود گذشتگی بزرگترین دروغی که درباره خودخواهی گفته شده،بزرگترین تملق دنیاست که از خودخواهی شده.

 

یه شعاری دارم که میگه هیچ کسی برای کس دیگه کاری انجام نمی ده

وجداناً اینطور نیست؟

دروغ نگو!داری تو آینه نگاه می کنی

بیشتر تأمل کن ته وجودت.

 

حالا معنی جملات بالا این نیست که خودخواهی صفت بدیه برعکس من میگم عالی ترین صفته(بعداً درباره ش حرف می زنیم)

 

یه مثال از ایثار بزنم

داری تو خیابون راه می ری یه دف متوجه می شی یه ماشین داره می زنه به یه عابر:اگر راه کمک داشته باشه حتی خودت رو بخاطرش به خطر می اندازی  اما نه برای کمک به عابر بلکه برای کمک به وجدان خودت به اینکه به خودت بگی من هم آره.......

یا نمونه دیگه این جنگ خودمون

باور کن هیچ کدوم از این رزمنده ها توی عمق وجودشون به خاطر من و تو نرفتن جنگ،بلکه فقط بخاطر اثبات یه چیزایی به خودشون رفتن(این نظر تحقی شده و مستنده)

 

خلاصه اینکه اگر به کسی کمک کردی یا چیزی از خودت گرفتی به اون دادی ازش تشکر کن بخاطر اینکه وجود تو رو پذیرفته و کمک کرده شما به بالاترین درجه خودخواهی خود برسید یعنی ایثار

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

 

 

قانون چندم نیوتن؟

 

طبق قانون چندم نیوتن؟هر عملی ،عکس العملی دارد مساوی و مخالف جهت آن.

 

همه دوست دارنداگر خودشون رو قبول دارند،دیگران هم شبیه اونها بشند.

همانطور که دکترا برای دیوونه ها دارو تجویز میکنند که دیوونه ها خوب شند مثل دکترا،ما دیوونه ها هم که به دیوونه بودن خودمون افتخار میکنیم برا دکترامون دارو تجویز میکنیم تا دکترا هم مثل ما بشند((دیوونه))،البته اگر دکترا ما رو به عنوان یه دیوونه خوب قبول داشته باشن و داروهامون رو مصرف کنند!!

 

می دونی چرا دکترا داروهامون رو مصرف میکنند با اینکه می دونند ما مریضیم؟

چون فکر میکنند داروهای ما عوارضی نداره.

ولی خوش خیالند،آخه ما دیوونه ها اول همه دکتر بودیم!!!!!!!!!!

 

 

       

                                               4/6/84

((()))))))(((((((()))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))((((((

 

 

من رویاهایم را پیش پای شما گسترده امٍٍٍٍ:آهسته قدم بردارید،زیرا که بر روی رویاهای من راه می روید

                                                                                          ییتز

 

 

 

آت دره سی

 

 

این متن امروز هم قضیه اون آقایس که میره شیر خالکوبی کنه هی ازش میزنه این متن سه صفحه ای شد این.

 

نمی دونم اون کلمه بالاییه برا شما چه معنایی داره معنی اون (دره ئ اسبها) است.

زمانیکه اولین بار این کلمه رو شنیدم بی اختیار توی خودم وارد یه دشت شدم،بین دو تا کوه با یه رود پر آب و زلال ،یه دره سبز که علف های خودرو اون که معمولاً همراه با شبنم و گله تا کمر آدم بالا می آد.

بوی خوب گِل گاهگاهی صدای بال زدن پرنده ها همیشه توی دشت شنیدنیه.

توی دشت وقتی می دویی دستهات با برخورد به نوک علفها خیس می شند،ابر ها هم با پس و پیش کردن خودشون این صحنه زیبا رو نور پردازی می کنند و یه باد خنک دستای شبنمی آدم رو می سردونه،حالا شاید چن تایی اسب هم توی دشت باشن،اما دره ئ اسبها مختص اسبها نیست.

این دره مخصوص آدمایی مثل منه که برا رو کم کنی رویا می سازن.

.....

.......

آت دره سی حالا دیگه نه دره مغان نادر شاهه نه دشت قبچاق چنگیزه

آت دره سی دره آرامش رویای منه.

 

به آت دره سی من خوش آمدید

 

 

توضیح:آت دره سی پسوند فامیل یکی از همراهان گذشته است

س.... جان الکی بخاطر این کلمه متشکرم

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

 

 

جستجوی احمقانه

 

 

در آسمانها به دنبالت می گشتم.آنقدر به بالا نگاه کردم که نفهمیدم چطور به زمین افتا دم و خاکمال شدم.

 

آسمانها را برای یافتنت پیمودم بی آنکه لحظه ای تردید کنم در جای دیگری مسکن داری.تو را آنقدر بزرگ در ذهنم کشیدم که باور نداشتم غیر از دست نیافتنی ترین نقطه بشریت،غیر از عمیق ترین مغاک معنویت جای دیگری باید بدنبالت بگردم.

 

روی به آسمان،به زیر پا نظر نداردغافل از این موانع کوچک که آدمی را واژگون می کند.

درست زمانیکه واژگون شدم و آینه آب،پاکِ نگاهم را برایم پژواک کرد،تو را دیدم،در نزدیک ترین نزدیکی به خودم،تو را در ژرف ترین نگاه خود یافتم.

 

و تو چه خاکمالی و در دست گرفتنی!

 

بیهوده آسمان را پیمودم،تو کوچک و زمینی بودی.

حتی باور نداری که کسی می تواند به آسمان گام بگذارد چون خود نمی توانی و من در احمق ترین زمانه ام چه بیهوده همسفر ستارگان شدم و همکلام سوزش خورشید.

هنوز جای گزش شلاقهای ژوپیتر که در مسیر حرکتش ایستاده بودم روی تنم گزگز میکند.

هنوز رنگ زمخت خورشید از روی ذهنم پاک نشده است.

 

من -احمق ترین- تو را در آسمانها می جستم غافل از اینکه تو کوچکی و زمینی و من تو را ساختم،با نگاهم و تو آنقدر کوچک بودی که چون پرستو آشیان در عمق نگاه من نهادی و من تو را بزرگ کردم بی آنکه بدانم.

 

اکنون که با رویای وجود تو در آسمان نمی توانم پرواز کنم،دویدنم را نگاه کن.

و مطمئن باش گاهگاهی جهشی نیز خواهم کرد،با اینکه اکنون می دانم برای من هیچگاه بال خلق نشده است!!!!

 

                                                                    13/7/84

 

 

امروز درمی یابم که در عالم هیچ چیز برای انسان ناخوشایندتر از پیمودن راهی که به خودش بیانجامد نیست

                                             

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٤

 

آینه من : نیچه

 

اصلاً مهم نیست که متولد چه سالی و اهل کجاست.

اصلاً مهم نیست چه ریختی بوده و چه جنسی، هیچوقت اسمش برام مهم نبوده ولی همینقدر که آدم بی ارزشی نبوده کافیه.

یه آدم از یه روح دیگه.

ویل دورانت درباره او میگه : نبوغ برای هیچکس اینقدر گران تمام نشده است.

یه جایی گفته ، نیچه رو میگم، من آینه ام ، اگر در من بنگری خود را می بینی،مطمئن باش پاکم و تمیزو اگر غباری هست از توست نه از من.

البته اون نگفته . من دوس داشتم که گفته بود.کاش گفته باشه یه جا ، تا من دروغگو نباشم ومن هم غبارم را خواهم زدود.

نیچه.نیچه .نیچه . نیچه . نیچه. کی بوده؟

فقط می دونم یه من بوده ، یه من خوب که میتونسته مثل من فکر کنه.

یادم نمی آد کی و کجا شناختمش ولی بعد از آشنایی با کتاباش اون من رو لای نوشته هاش ورق میزد و نظم می داد.

هیچوقت عاشقش نشدم چون اون هم اشتباه می کرد.فقط سعی کردم یه کاملترش باشم.نوشته هاش کمکم می کرد که بهتر فکر کنم و در آخر بهم گفت: ای انسان آن باش که هستی.

خودش توی کتاب آنک انسان میگه من رو هیچوقت مقدس نکنید و اجازه ندارید من رو با تقدس خراب کنید و میگه من فقط راه خودم رو رفتم، شما هم خودتان باشید.

(( به آنان که از من پرسیده اند چنین پاسخی داده ام:این راه من است . راه شما کدام است.زیرا راه مطلق وجود ندارد))

               کتاب زردشت ص 212

نظر اون با نظر من درباره دنیای اطراف یکیه.من فکر میکنم که دنیای ما در واقع خواستهای مغز ماست . و دنیا در ما آنطور تعریف می شود که من می خواهد و هر کس مسئول دنیای خودساخته خویش است. درباره ارتباط با آدما میگم که من اول آدما را می خورم ، بعد می خونمشون و در آخر می کشم.

نیچه میگه:(( آنکه در پی چیزی بزرگ می کوشد، به هر که در راه خویش بر می خورد، وی را یا ابزاری بهر خویش میبیند یا موجب درنگ و از کار باز ماندن . تنگ حوصلگی او و آگاهیش به اینکه تا آنزمان همواره محکوم به بازی در آوردن است تمامی روابط او با  دیگران را خراب میکند.))

                                             گفتار 273   فراسوی نیک وبد

در مورد دین و مذهب باور کن این موضوع رواونقدر کوچیک و احمقانه می دونم که جز نگاه عاقل اندر سفیه براش جوابی ندارم. هر چی هم بگم میشم دین گریز و متعصب و متحجر و خود بین و ....... بیخیال ما بزرگتر از این حرفای هشت من یه غاز زیاده ، سه من یه جوجه غازیم.

نیچه با توجه به درونیابی خودش میگه(( و اما دین برای مردم عادی توجیهی است برای تمامی روزمرگی، تمامی پستی و تمامی نیمه حیوانی روانشان دیدارشان رابرای خودشان تاب آوردنی میکند و اثرش بر آنان ، مانند اثر فلسفه اپیکوری بر رنجکشان رده بالا جانبخش و جلا دهنده است.))

                                                                           گفتار 61  فراسوی نیک وبد

گاهی رفتار آدمای اطرافم رو که میبینم میخندم به حماقتشون و اگر این رفتار رو چندین بار ببینم میخندم به حماقتم و میگم من غیر طبیعیم.

(( در میان شان با جامه بدل نشستم تا خویش را به جا نیاورده باشم ، تا بتوانم حضور آنان را تاب آورم  و خود را چنین دلداری می دادم : تو ای دیوانه ، آدمیان را نشناسی! ))

                                                                   زردشت ص 201

و این نتیجه کلی وجود انسان که ((انسان پلی است نه غایتی )) همیشه خیال من رو راحت میکنه و این جمله که (( آنچه مرا نمی کشد نیرومندترم میکند )) من رو برای غلبه به هر چیزی حتی درس بتن دکتر دشتی مسلح می کنه.

اینم که این متن رو می نویسم مثل مسواک زدنیه که به خودم قول دادم یه قوله فقط همین یا شاید یه دستور العمل

                                                                  ادامه دارد.............

 ۶۸

 

 

 

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

جمعه ٢٧ آبان ،۱۳۸٤

 

 

خاموش شدم

 

 

سخن آنگونه که بیان می شود،واگویه ای است که تو دانی که بخوانی اما نتوانی که بدانی.

 

فقط می توانی بپنداری که می دانی ،اما نتوانی که پندار مرا بخوانی.

پندار من در گفتارم مستتر نیست.تو خواهی که بتوانی بپنداری که می دانی اما گفتار رمزآلود من نشانی نمی دهد به عمق پندارم.

 

پس آنگاه که نتوانی اندیشه های متصور مرا در گفتارم تصور کنی بهتر آنست که نخوانی.

 

و من نیز قادر نیستم به نمایش پندارم در گفتارم ،پس خاموش باید شد و نگفت و نخواست که گفت .

و اِی تو که هجوم آورده ای به گفتارم تا به پندارم مُشرف شوی تلاشت بیهوده است ،زیرا نتوانی اندیشه هایم را در پس گفته هایم باز یابی.

 

شاید حتی خود نیز از یافتن رمزواره های مستتر در گفتارم ناتوانم.

 

تا بازیافت اندیشه های دیروز و یا یافت الهامات امروز ویا استخراج دریافتهای فردا خود حافظ

 

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤

 

 

 

گفت و شنود من با خودم

 

 

دریاییَم؟

          دریایی باش!

 

جاویدم؟

         جاودانه باش!

 

رویایی دارم؟

                رویایی داشته باش!

 

زمین را دوست دارم؟

                         زمین را دوست داشته باش!

 

آزادی می خواهم؟

                     آزادی بخواه!

 

به هر قیمتی؟

               به هر قیمتی!

 

مقصد راه است؟

                   مقصد راه است!

 

به مقصد رسیده ام؟

                       همواره در مقصد بوده ای!

از چه زمان؟

               همواره بوده ای!

 

مقصد تمام نمی شود؟

                           مقصد تمام نمی شود!

 

چراغی که می بینم سراب است؟

                                      چراغی که می بینی سراب است!

 

یعنی خود آن چراغ را ساخته ام؟

                                      حتماً خود آن چراغ را ساخته ای!

 

رویایم دروغین است؟

                          رویایت چون رویایم دروغین است!

 

پس زمین را دوست داشته باشم؟

                                       دوست داشته باش!!!

 

 

                                                         23/7/

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫××××××××××××٪٪٪٪¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

 

من و خودم

 

قصه،قصه ي دو تا آدمه که درسته خیلی به هم شبیهند ظاهراً اما زادگاه اونا فرق می کنه و شاید دلبستگیهای اونا.

این دو نفر من و خودمه

یه روزایی بود که من و خودم دوستِ دوست بودیم،با هم قرارایی گذاشتیم.

قرار گذاشتیم آزاد باشیم،قرار گذاشتیم وابسته نشیم.

قدم گذاشتیم تو یه راه،یه راه شاید به ظاهر احمقانه ولی برا ما خوب:بی هدفی.

شاید غیر قابل باور باشه که بگم بی هدفی به خودی خود تنها هدف ما بود.

هر کاری می خواستیم می کردیم ، هر جا که می خواستیم می رفتیم،اسیر نبودیم،آزاد بودیم و آزاد.

 

نمی دونم چی شد ؟ حواسم پرت شد؟

گمونم داشتم اون بالا رو نگاه می کردم یه دفعه دیدم خودم باهام نیست. برگشتم. دیدم یه جا نشسته و داره یه طرف دیگه رو نگاه می کنه

نگفته بودم:ما زیاد نمی تونیم از هم دور بشیم

گفتم :بلند شو ادامه بدیم راه طولانیه. اما خودم به من محل نذاشت.بهش گفتم:بابا راه ما خوبه اون راههای دیگه خوب نیست.

اما اون غرق بود .ازش خواهش کردم،بهش التماس کردم، کتکش زدم، شکستمش، خردش کردم، نیومد.

یه روز هم اینقدر گلوش رو فشار دادم که داشت می مرد،نیومد.

 

حالا تقریباً دو سه سالی از اون روزا می گذره ،البته دیگه با هم دوست نیستیم

قهر کردیم،پشت به پشت هم نشستیم و خیره شدیم به دور نگاهمون.

 

نه اون منو راضی کرده نه من اونو به همراهی

 

کاش لااقل یکی از ما.........................

                                 21/4/84

 

 

وظیفه داشت کارد را از خودش بگیرد و در بدن خودش فرو کند وقتی مردان برای کارد زدن به او آماده شدند (کافکا)

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

جمعه ۱۳ آبان ،۱۳۸٤

 

 

آرزوهای ............

هنوز هیچی نشده بد جور به موضوعات این و.....گ عادت کردم. تو و....گ قبلی یه کم زیاده روی کرده بودم.

امروز الکی تصمیم گرفتم برای تو آرزو کنم.امروز دوست ندارم برات آرزو های بزرگ کنم.می خوام برات آرزو های کوچیک کنم.

برات آرزو می کنم وقتی صبح از خواب بیدار شدی،نون تازه سنگک تو خونه باشه.

آرزو می کنم موهات با یه بار شونه زدن حالت بگیره.

آرزو میکنم اینبار کفشهات راحت تو پاهات برند

آرزو می کنم وقتی از خونه زدی بیرون یه باد نرم به صورتت بخوره

آرزو می کنم اولین آدمی که از کنارت رد شد عطر مورد علاقه تو رو زده باشه

.

.

.

آرزو می کنم خودکارت رو روی میز کارت گم نکنی هی.

....

......

آرزو می کنم موقع خواب یه شب به خیر آرامش بخش بشنوی.

          فعلاً

خوشبختی عطری است که شما نمی توانید بدون اینکه چند قطره ای به دیگران بپاشید به خودتان بزنید

                                                                              لوییس مان

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

امروز یادم اومد صد سال پیش یک دوستی داشتم.

کی بود؟ کجا رفت؟ فقط چشمهاش یادم مونده.

اصلا اون دوستم بود یا نه من فکر میکردم دوستمه؟!!!

آره من فکر میکردم دوستمه یادم نمی آد من دوستش داشتم؟

شاید آره شاید هم نه!

کاش دوباره میدیدمش ازش می پرسیدم ما با هم دوست بودیم؟

پس اگر دوست نبودیم چرا چشمهات توی ذهنم مونده. اگرم دوست بودیم چرا رنگ چشمهات یادم نمی آد.

بی خیال!

حتمی صد سال پیش توی یه کوچه از کنار هم رد شدیم.آره درسته البته از کنار هم رد نشدیم.با هم کمی راه رفتیم.

فهمیدم چرا رنگ چشمهات یادم نمی آد آخه چشمهات بسته بود یا کوچه تاریک؟

یه کم با هم حرف زدیم ولی یادم رفت بهت بگم دوستت دارم.

اگر گفته بودم! حالا با هم صد سال بود که دوست بودیم و من تمام نگاهت رو از حفظ داشتم.

کاشکی با هم دوست بودیم.

هنوز هم دیر نشده شاید اگر اینبار توی کوچه ببینمت بهت بگم دوستت دارم تا واسه صد سال بعدی با هم دوست باشیم. توی چشمهات خیره می شم تا رنگش رو ببینم.

حالا برای صد سال یه دوست دارم که رنگ چشمهاش رو بلدم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

پنجشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٤

 

من و دل

 

 

البته لازمه بگم که بند اول و بنابراین قالب شعرواره از من نیست اما بندهای دیگه از منه

 

 

با دلم می گویم

عازم یک سفرم

سفری دور به جایی نزدیک

سفری از خود من تا به خودم

شاید اینبار سفر چاره کارم باشد

شاید این وعده ئ بیهوده به جایی برسد نیمه شبی

 

با دلم می گویم

سفرم تا به خداست؟به خدا می رسد این پاره سفر؟

که خدا هم خود ماست

شاید این خسته قبا تا به خودا هم نرسد

شاید این خواب بلند دیده شود نیمه شبی

 

با دلم می گویم

 که به پایان جهان نزدیکم،چه جهانی،پُر درد

که جهان پرمرگ است

شاید این مرگ به دادم برسد

شاید یکباره جهان چیده شود نیمه شبی

 

با دلم می گویم

مرگ همچون خواب است،خواب باران و درخت

خواب پایان زمین در قفسی از بدنی

شاید این خواب شود رویایی

شاید این خواب به صبحی برسد رویایی،نیمه شبی

 

با دلم می گویم

ای پری پر داری،بپر از بام جهان

نه پریدن ز زمین بلکه زمان

شاید این پروازت تا سرانجام جهان طول کشد

شاید آخر برسانی خود را بر سر لانه ئ تنهایی خود نیمه شبی

 

با دلم می گویم

که گلو پُر شده است،بشکن بغض غم آلودت را

که صدایش همچو فریاد نیوشا باشد

شاید این گریه به پایان ببرد درد تو را

شاید این فریادت به جهان دگری موج شود نیمه شبی

 

با دلم می گویم

چه غم آلودی تو! نیست در تو شادی؟

که جهان پُر ز شر و شادی و شور است دلا

شاید ای کاش که از خنده ئ من شاد شوی

شاید از این همه آوار سخن شاد شوی نیمه شبی

 

دل به من می گوید

که غم آلود نگاه و تن توست

به جهان باز نگاهی به تفاوت انداز

شاید اینبار نگاه تو شود خیره به سوی دگری

شاید اینبار بسازی ز سخن شور و شعف نیمه شبی

 

 

 

در روزگار صلح مرد جنگی به جان خود می افتد(نیچه)

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٤

 

مار و پونه

 

 

 

 

 

از قدیم گفتن مار از پونه بدش می آد در خونه اش سبز میشه.

 

میخوام یه چیزی رو برای شما اعتراف کنم ما مارها هیچوقت از پونه بدمون نمی اومده،راست راستش ما عاشق پونه ایم،اونقدر که اگر در خونه مون پونه نباشه،خونه مون رو میبریم کنار پونه .بعد وقتی از خونه بیرون می آیم با اخم و تَخم زیرچشمی لذت میبریم از وجود پونه و با دهان شروع میکنیم به بد و بیراه گفتن به پونه.

 

درست شنیدی ما مارها عاشق پونه ایم.پونه نباشه شاید نتونیم زندگی کنیم ولی چون یه غرور متفاوت داریم دوست داریم که دیگران نفهمند که ما عاشق پونه ایم.

 

آخه تصور کن مار و عاشقی!

 اونم چی؟   عاشق پونه.

 

این ضرب المثل هم کار خودمونه تا دیگران متوجه نشند غرور متفاوت ما اَلکیه.

 

اَه اَه اَه! باز در خونه مون پونه سبز شد!!!!!!!!

 

                           13/6/84

 

به جان و دل تنها زندگی را دوست میدارم و به راستی،آنگاه که از او بیزارم بیش از همیشه دوس تش دارم

                                                                                            نیچه

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

خود خودم

 

اینجا ستونی از نور سوسوی من دریده

هر گفتنی که گفتم ، او قبل من  شنیده

 

با خود بگفتم آیا او اهل آسمان است

در این سخن خمیده،دیدم که او پریده

 

من آشنا تر از او با خود ندیده بودم

شاید که او من است و من فرد نو رسیده

 

هر لحظه پیش رویم عکس رخی است از او

حتماً رسام او را بر چشم من کشیده

 

 

*****************

 

ما به یک شربت چنین بیخود شدیم

 دیگران چندین قدح چون خورده اند؟

 

 

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

یکشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٤

 

 

 

 

 

طلوع نوزده فروردین

 

نمی دونی چقدر منتظرت بودم بیای تا ببینمت؟

اونوقت که من اومدم سنگها سیاه بود و دریا وهم انگیز.

نگران با خودم گفتم نکنه که نیای؟

وصف زیباییت رو بارها شنیده بودم،شنیده بودم اونقدر زیبایی که تو رو زمانی میپرستیدند.

ندیده عاشقت شده بودم ودیدنت برام یه آرزو و شاید تنها آرزو بود.

وقتی که مدتی گذشت،سنگها سفید شدند و دریا زیبا و خیال انگیز.

چند لحظه بعد دریا هم به احترام ورودت سکوت کرد و تو چه زیبا ظاهر شدی.

دریا زرد شد از شعشعه نگاهت ومن چه عاشقانه نگاهت کردم و تو هم مرا و شاید هزاران مثل مرا.

بیخود نبود که می پرستیدنت:دست نیافتنی و دور،زیبا و پرستیدنی.

هی نگاهت کردم،هی نگاهم کردی،من نگاهت کردم،هی نگاهم کردی.حالا دیگه مگه میشه رفت.

با خودم فکر میکنم کاش نمی دیدمت،کاش هوا ابری بود،کاش خیس می شدی وقتی از توی دریا بالا می اومدی کاش........کاشکی نمیدیدمت تا شاید این تنها آرزو .......  ..................!!!

 

 

 

 

دوباره بگم که

 

پندم مده ای دوست که دیوانه و سرمست**هرگز به سخن عاقل و هشیار نباشد

 

    ***************************                                                   

 

 

 

پرستش یا وابستگی

 

 

اما عبادت ننگ است!نه برای همه،بل برای من و تو و هر آنکس که در سر وجدانی برای خویش دارد!عبادت برای تو ننگ است!

                                                                       نیچه

 

 

 

موجودم و ایجاد شده ام برای وجود

موجودیتم وجود من است

ایجاد وجود از ایجادگری شوخ طبع بوده

ایجاد تفریح موجودکننده است

بیاییداز ایجادگر بپرهیزیم و وجود خود را از سجود بزداییم

 

 

 

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است******بِکُش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

مرو به خانه ارباب بی مروت دهر*********که گنج عافیتت در سرای خویشتن است

                                                                                     حافظ

 

 

اگر نوشته های خودم ترتیب موضوعی ندارند شما موقع خوندن مرتبش کنید

 

 

هرکس که میگه مرگ رو دوست دارم یعنی اینکه همیشه آماده اس نه اینکه زندگی رو دوس نداره، فقط به زندگی دلبسته نمیشه و هر چیزی که قرار باشه بین او ومرگ فاصله بندازه باید نابود شه یعنی هر جور وابستگی

 

حالا بعد درباره وابستگی حرف میزنم

 

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٤

 

 

 

 

آرزو گم کرده

 

این جا احساسهای بزرگ همه پست میشوند و تنها احساسکهای جغجغه وارند که رخصت جغ جغ کردن دارند

                                                                               نیچه

 

 

آرزو گم شده است

     آرزو خواهرک ناتنی رویا بود

           آرزو دختر افکار پریشان من است                        

                                                  آرزو پر زده است

                                                          پر به دنیای دگر

 

اگر او را بینم خواهم چید

                            پرِ پروازش را

                                    تا که دیگر نپرد از سر قهر

                                                             سوی بامی دیگر

 

دوستش خواهم داشت

          من از او خواهم خواست که بماند با من

 

   تا بگیرد آرام پاکی چشمانم

               برنگردد سویم؟! خواهم مُرد

                                             مرگ از گم شدن آمالم

                                             مرگ در ناپاکی،پاکی چشمانم

 

آرزو گم شده است

                 من هنوز می گردم در پی اش تا به ابد

                                                          ....................

                                                                 ...............

                                                                          .........؟

 

 

 

 

در ضمن قابل توجه خوانندگان و.....گ قبلی که با راهنمایی به اینجا سر میزنند اینکه همانطور که میبینید اکثر مطالب تکراری قبلیست به خاطر عدم فرمانبرداری تایپیستم تا مطالب جدید که منطبق بر حال و هوای این روزهاست یه کم تحمل بایدت. همچنان مرا امید به خیر تو نیست ،شر مرسان. نظری هم داری واسه خودت نگهدار

خلاصه اینکه این مطالب رو واسه تو ننوشتم(برو خدات رو شکر کن میتونی بیای).

وجه تسمیه این و...گ هم فقط جلب آدمای یه جور دیگه س وگرنه هدف شاید ثبت گذرونده های فکری یه نفر باشه قصد دارم اگر تایپیست اجرا کنه چن تا از داستان کوتاها رو هم اینجا بیارم حالا مونده به حسش

 

 

جناب قطاب خدمتتون عارضم که:کور خوندید حالا حالاها ما بالهامون سالمه،البته بخاطر هوای بارونی حس پرواز نیست

 

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

جمعه ٦ آبان ،۱۳۸٤

 

 

حد یک انسان چقدر تعریف شده؟

 

خود زفلک برتریم وز ملک افزونتریم******زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

 

برای پیدا کردن این حد یه بازی ساده رو شروع میکنیم.اول چشم میذاریم بعد به خودمون اجازه میدیم بره قایم شه بعد بلند داد میزنیم : از جات جم نخور هر جا که هستی اینقدر دنبالت میگردم تا پیدات کنم.

آخه میدونی چیه به گمونم خودمون بره توی حد خودش قایم شه.البته بعضی وقتا جاش رو تغییر میده اما یه نشونه هایی میذاره تا پیداش کنیم.

اصلا چه لزومی داره آدم دنبال چیزی بگرده(آخه نگردیم که باید بمیریم)

 

رسالتم بر روی زمین یافتن تهیِِِ درون و برونم و پر کردن آن است(مندل)

 

خوب حالا آدما باید با چیزهایی که موازی وجودشون هست حرکت کنند یا مخالف جهت آنها،برای رشد؟

چیزهایی  موازی حیات را معمولا غریزه مینامیم و برای اکثر ما اعمال مقدسی نیستند

 

یه راه اینه که صعود رو خیلی ساده ببینیم،همینکه همه کارا طبق غریزه و باحال و چه میدونم سطحی و......اما من میگم این راهش نیست،نه سختی داره نه محدودیتی ،انگاری که کوه بری با ماشین، کِیف نمیده که!!

 

یه راهی هم هست با کلی نقشه و دستورالعمل و امکانات واِی میگن بد هم نمیگذره منتها به بعضی ها نمیچسبه ،آخه اونا دوست دارن به جاهای بکر برن یه جایی که هیچکی نرفته.

 

اون راه اول راه آدماییه که اومدن که اومده باشن و فقط کمی از انرژی زمین رو مصرف کردند و.......

 

راه دوم راه دین و مذهبه.دستور العملش هست میگن اِی چن تایی هم رفتن اون بالا،تابلو هم داره،پرتگاهاش رو هم حصار کشیدن با سیمِ خاردار بعضی جاها حتي اجازه توقف هم نداری چه برسه به عکس انداختن.

 

گفتم:که بنما نردبان تا بر روم بر آسمان***گفتا:سرِ تو نردبان سر را درآور زیر پا

یه راهی هم هست خیلی خطرناکه فکر کنم آخرش یه پرتگاه باشه که اگر بپری برسی اون بالا .چون آدمای زیادی نرفتن خوشگله و دست نخورده،تازه توی راه هم کسی رو ببینی بهت قول میدم از صحبت کردن باهاش لذت ببری.

 

بیم آنجاست که دلبستگی باشد.از دلبستگی چشم بپوش تا نیکبخت شوی(پوراناما)

 

برای اینکه وارد این راه بشی اول باید آگاهانه همه راهها رو گم کنی بعد که همه رو گم کردی خودتی وخودت.ازش میپرسی چی میخوای اون هم میگه سعی کن قانعش کنی هیچی نخوادآخه این تنها راهی که توشه نمیخواد کم کم خودت رو هم گم میکنی از اینجا رو تنهایتنها میری بالا

 

سر مویی ز تو تا با تو باقیست************درین ره در نگنجی گر چه مویی

 

وحالاتویی تو که از تو جدا شد سلطان سلطانان شوی در ملک جاویدان شوی

 

همه چیز بر تو رشک میکند

آنگاه که پستی آرزوهایت را زیر پایت قله ای کردی برای صعود

ای انسان صعودت تبریک

به پرواز در آ

چند گام بیش باقی نیست

خورشید هم از شعشعه جذابت کورمال است

به آسمان نگاه کن

از همیشه دست یافتنی تر است

دستهایت را بالا ببر

خواه ناخواه آرزویی خواهی کرد

این آرزو را فرمان بده

 

 

میپرسی پس خوشبختی چی میشه؟وای اگر بدونی این راه چه منظره های قشنگی داره میتونی از اینکه تو این راه سخت قدم برمیداری کلی احساس خوشبختی کنی

حالا داستان ادامه داره

 

 پيام هاي ديگران ()

کیامرز

کیامرز


لینک ها

 

نویسندگان

کیامرز

آرشیو من

دی ۸۸
اسفند ۸٥
خرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
آبان ۸٤

امکانات

  RSS 2.0