البته لازمه بگم که بند اول و بنابراین قالب شعرواره از من نیست اما بندهای دیگه از منه
با دلم می گویم
عازم یک سفرم
سفری دور به جایی نزدیک
سفری از خود من تا به خودم
شاید اینبار سفر چاره کارم باشد
شاید این وعده ئ بیهوده به جایی برسد نیمه شبی
با دلم می گویم
سفرم تا به خداست؟به خدا می رسد این پاره سفر؟
که خدا هم خود ماست
شاید این خسته قبا تا به خودا هم نرسد
شاید این خواب بلند دیده شود نیمه شبی
با دلم می گویم
که به پایان جهان نزدیکم،چه جهانی،پُر درد
که جهان پرمرگ است
شاید این مرگ به دادم برسد
شاید یکباره جهان چیده شود نیمه شبی
با دلم می گویم
مرگ همچون خواب است،خواب باران و درخت
خواب پایان زمین در قفسی از بدنی
شاید این خواب شود رویایی
شاید این خواب به صبحی برسد رویایی،نیمه شبی
با دلم می گویم
ای پری پر داری،بپر از بام جهان
نه پریدن ز زمین بلکه زمان
شاید این پروازت تا سرانجام جهان طول کشد
شاید آخر برسانی خود را بر سر لانه ئ تنهایی خود نیمه شبی
با دلم می گویم
که گلو پُر شده است،بشکن بغض غم آلودت را
که صدایش همچو فریاد نیوشا باشد
شاید این گریه به پایان ببرد درد تو را
شاید این فریادت به جهان دگری موج شود نیمه شبی
با دلم می گویم
چه غم آلودی تو! نیست در تو شادی؟
که جهان پُر ز شر و شادی و شور است دلا
شاید ای کاش که از خنده ئ من شاد شوی
شاید از این همه آوار سخن شاد شوی نیمه شبی
دل به من می گوید
که غم آلود نگاه و تن توست
به جهان باز نگاهی به تفاوت انداز
شاید اینبار نگاه تو شود خیره به سوی دگری
شاید اینبار بسازی ز سخن شور و شعف نیمه شبی
در روزگار صلح مرد جنگی به جان خود می افتد(نیچه)